تبليغاتX


کد شمارش معکوس سال نو

<!-- Start Code Bye SMSRooz.com --> <script type='text/javascript' src='http://kavosh.gigfa.com/zibasaz/12.js'></script> <!-- Finish Code Bye SMSRooz.com --> رد پای عشق...
رد پای عشق...

به حال شاخه ای گریه می کنم که دسته تبر شده...

بعد این همه مدت یاد گرفتم هیچکس ارزش اینو نداره که غرورمو واسش بشکنم

بعد این همه مدت یاد گرفتم میشه الکی واسه یکی گریه کرد

بعد این همه مدت یاد گرفتم راحت بخوابمو به یه نفر بگم از فکرش خوابم نمیبره

بعد این همه مدت یاد گرفتم دروغ گفتن خیلی آسونه

بعد این همه مدت یاد گرفتم هیچوقت عاشق نشم

بعد این همه مدت یاد گرفتم فکرمو مشغول کسی که هر لحظه به فکرمه نکنم...

بعد این همه مدت یاد گرفتم آدم خوب کم پیدا میشه تو دنیا

و بالاخره بعد این همه مدت یاد گرفتم عاشق نباشم و دم از عاشقی بزنم...

 

 

جالبه نه؟ از عشق شروع میشه با نفرت تموم میشه... ولی کاش از اول تا آخرش نفرت بود...

نفرت

دیگه برای همیشه ازت متنفر خواهم بود برای همیشه...

آخرین حرفم: برو به درک

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 11:31 توسط هدیه|

اگر گناه وزن داشت ؛

هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد ؛


تو ...

تو ، از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی ...

و من شاید ...

و من شاید کمر شکسته ترین بودم .


اگر غرور نبود ؛

چشم هایمان ...

چشم هایمان به جای لب هایما سخن نمی گفتند ؛

و ما کلام محبت را در میان نگاه های گهگامان جستجو نمی کردیم .


اگر دیوار نبود ؛

نزدیک تر بودیم ؛

با اولین خمیازه ...

با اولین خمیازه به خواب می رفتیم

و هر عادت مکرر را در میان 24 زندان حبس نمیکردیم .


 

نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 12:40 توسط هدیه|

از این راهرو یک نفر رد شده .. که عطرش همونه که تو می‌زنی
برای به زانو در آوردنم .. تو از مرگ حتی جلو میزنی

از این راهرو یک نفر رد شده .. مث وقتایی که تو ناراحتی
نفس میکشم با تمام وجود .. عجب عطر خوبی زده لعنتی

صدات میکنم تا همه بشنون .. جواب صدام غیر پژواک نیست
من اونقد شکستم حس میکنم .. که هیچ ارتفاعی خطرناک نیست

یه جوری دلم تنگ میشه برات .. محاله بتونی تصور کنی
گمونم نمیتونی حتی خودت .. جای خالیتو تو دلم پر کنی

پژواک علی لهراسبی عطر دلتنگی تصمیم

 

تصویر متحرک i love you

نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 22:16 توسط هدیه|

کشور تو ، امپراتوری وجود تو، سرزمین تن تو بامن طولانی ترین مرز خاکی جهان را دارد.

هموار ترین ناهموار را. بی عبور ترین معبر را. سر حد آباد ترین روستای مرزی را.

گذشتن از مرز خاک تن تو، اعتبار حضور نمی دهد. برای افتخار شهروندی شهر نگاه تو، باید از مرز آبی

چشمانت گذشت، تا دولت قلبت کلید طلایی شهر تو را تقدیم من کند. برای پرسه زدن در سرزمین تو،

باید به چشم تو آمد. باید از چشم تو نیفتاد.

باید دورت بگردم.دور تو  که بگردم جهانگردی ام که دور دنیا را در چشم بر هم زدنی گشته است.

از سردسیر مردمکانت تا استوای دشت پهناور سینه ی تو، طی العرضی همایونی و گردشی خسروانی

است. من به مناسک پدرانم می زیم.

برای گرفتن اقامت سرزمین تو، پناهندگی انسانی می گیرم. مرزبان چشم تو که بپرسد از کجا می آیی،

می گویم از تو به تو می گریزم.

نقشه ی آفرینش من یک مرز بیشتر ندارد.

من از امپراتوری حضور تو می آیم تا ... از تو به تو پناهنده شوم!

سلاااااااااااام وای امروز انقد سرم شلوغ بود اصلا وقت نکردم بیام بتون عیدو تبریک بگم...!

حالا میگم: عیدتون مباررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررک!

 

بوی جان می آید اینک از نفس های بهار
دستهای پر گل اند این شاخه ها ؛ بهر نثار
با پیام دلکش “ نوروزتان پیروز باد ”
با سرود تازه “ هر روزتان نوروز باد ”
شهر سرشار است از لبخند ؛ از گل ؛ از امید
تا جهان باقی ست این آئین جهان افروز باد . . .

وای نمیدونین ما امروز کلا عید دیدنی بودیم... دهنم سرویس شد! ولی به جاش کلی عیدی گرفتم...

ولی خدایی نوروز امسالو هیشکی خوشحال نیس... مردم بدبخت تر از همیشه... تو بازارم که نگا

 میکردی دیگه به اندازه ی پارسال شلوغ نیس... مردم بدبختن به خدا. خدا رو شکر که ما حد اقل این یه

 ذره خوشیو می کنیم... اونایی ک پول ندارن لباس عید بخرن چی؟ اونا دلشون به چی خوشه؟؟ شاید

 فقط به این که یه تغییر خیلی خیلی کوچولو تو زندگیشون ایجاد میشه که شاید واسه ما هیچی ارزش

 نداشته باشه...

ولی در کل عیده دیگه عیده... خوشحال باشین... حد اقل سعی کنین... همتونو دوس دارم عید همتون

 مبارک!

بابای

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 11:0 توسط هدیه|

 

دنیای ما اندازه هم نیست
من عاشق بارون و گیتارم
من روزها تا ظهر می‌خوابم
من هر شبُ تا صبح بیدارم

دنیای ما اندازه هم نیست
من خیلی وقتا ساکتم، سردم
وقتی که میرم تو خودم شاید
پاییز سال بعد برگردم

دنیای ما اندازه هم نیست
می‌بوسمت اما نمی‌مونم
تو دائم از آینده می‌پرسی
من حال فردامم نمی‌دونم

تو فکر یه آغوش محکم باش
آغوش این دیوونه محکم نیست
صد بار گفتم باز یادت رفت
دنیای ما اندازه هم نیست

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 18:10 توسط هدیه|

سلام خوبین؟ من ک خیلی بدم...

از دیشب حالم بد بودا... دماغم گرفته بود گلومم مث چیز درد میکرد

خونه ی عمم اینا بودیم هی ب مامان بابام میگم بیاین بریم... تازه نشستن پاسور بازی... خیلی زور داشت

ب هزار بدبختی کشوندمشون خونه... میگم بابا دارم میمیرم میگه عیب نداره بیا قرص بخور.... قرص خوردم و انگار نه انگار

همینجور ولو شده بودم رو زمین

خلاصه چنتا قرص خوردمو گرفتم خوابیدم... وای خیلی بد بود هر یه ربع یه بار بیدار میشدم چنتا سرفه میکردم چنتا فحشم میدادمو میخوابیدم

صبح که بیدار شدم انگار که چلونده بودنم... انگار از گوشت چرخ کن درومده بودم... خورد خورد

گلومم ک مث بوووووق درد میکرد... همینجور از اتاق اومدم بیرون گفتم بابااااااا دارم میمیرم!

بابا دماغم گرفته... گلوم انگار توش خنجر میزنن...بدنم مث چیز درد میکنه... چرا هیچ کدومتون ب فکر نیستین؟؟؟

یعنی بابامو مامانمو داداشم همینجور مونده بودن

بابام رفت چراغ قوه آورد و گفت ااااااا کن!

گفتم اااااااااااااااا

بابام گفت: بللللللللللله گلوت چرک کرده دختر.... من همینجور موندم چون مطمئن بودم بابام میخواد آمپول بزنه... نهههههههههههههه

بابام گفت لوس نشو باید آمپول بزنی...

وا خدا خاک تو سر شدم

آمپول پنی سیلین ۱۲۰۰!!!!!!

بابام رفت آمپول خرید آورد.... من هی میگفتم: بابااااا میترسم... بابامم میگفت لوس نشو اااااا؟

از اونجایی ک مامانم پرستاره، قرار شد اون واسم آمپول بزنه...

مامانم گفت : حالا آروم باش فقط... از اون طرفم بابام گفت اگه دردت گرفت، دست منو فشار بده...

به هر بدبختی شده نگرم داشتن ک آمپول بزنم...

وااااااااااااااااااااااااااااای ماماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان بابااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااا... مامان بسه ماماااااااااااااااان!

یه عالمه جیغ زدم.... ب زمین و زمان فوش میدادم خیییییییییلی درد داشت...

من زیاد آمپول زدم ولی از این یکی خدایی میترسم!

واقعا بد بود...

بابامم گفت: دختر جان! اگه اینو نمیزدیم واست، رماتیسم قلبی میگرفتی... اونوقت تا اخر عمرت باید درد

میکشیدی...

ولی خوب شد ک زدما... واقعا اگه میمردم  مامانم بدون من خیلی غصه میخورد!

پی نوشت: آهنگ وبم قشنگه؟؟؟؟میدونم خیلی قدیمیه ها... ولی حالا بگین خوبه یا نه

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 12:32 توسط هدیه|

فقط میخوام بگم آخه غصه چرا غم چرا؟

زندگی قشنگه... دنیام دو روزه... پس از این به بعد تو دنیای قشنگم زندگی میکنم بعد اینکه این همه غصه خوردم می بینم ک خندیدنم بد نیست...پس میخندم فقط میخندم هر چی شد شد...

البته بازم معلوم نیس تا کی خوشحال باشم... ولی حالا ک هستم

وای خدا بهتر از این نمیشه...!

www.emperatoor.rozblog.com

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 22:11 توسط هدیه|

"جدایی "آنقدر ها هم که فکر میکنی

تلخ نیست!

اگر هنوز حرف های مرا باور نداری،

از "نادر و سیمین بپرس"

که از تمام دنیا جایزه گرفته اند!!!

چه کار داری دیگران چه می گویند؟!

من حتی به اینکه تو

مرا با نام کوچکم صدا میزنی

افتخار می کنم عزیز دلم!!!

 

راه ها بی وفایند،

این را خوب می دانی!

ولی

همین بی وفایی ها، روزی مارا

دوباره به هم می رسانند!!!

اینکه من چه ماهی به دنیا آمده ام

اصلا مهم نیست!

مطمئنم که روز تولد تو

سر آغاز زندگی من نیز بوده است!!!

آنقدر پرده های خانه هایمان را

ضخیم تر کردیم!

که خورشید هم دیگر تلاشی نمی کند

ابرهای دوده و خاک را کنار بزند

و بر ما بتابد!!!

پی نوشت: من امروز الکی خوشم! یعنی خیییییییییییلی خوشحالم نمیدونم چرا دیوونه شدم فک کنم ...بخاطر همین این آهنگو گذاشتم رو وبم ... کس خاصی منظورم نی ازش خوشم اومد گذاشتم با حال و هوای الانم خیلی میخونه...

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 12:59 توسط هدیه|

با توام

ای غم!

غم مبهم!

ای نمی دانم!

هر چه هستی باش!

اما کاش...

نه، جز اینم آرزویی نیست:

هر چه هستی باش!

اما باش!

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 18:15 توسط هدیه|

اگر قرار بود چند لحظه بعد بمیرید و تنها به اندازه ی یک

 مکالمه ی تلفنی از عمرتان باقی بود، به چه کسی

زنگ میزدید و چی می گفتید؟

حتما نظرتونو بگین

 

نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 15:12 توسط هدیه|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت